مقدمه‌ای بر شناخت سه اصل بنیادین حکمرانی هویتی و جمهوریتی

سلوک سی‌مرغی و سیاست‌نامه‌ی سیمرغی

سلوک سی‌مرغی و سیاست‌نامه‌ی سیمرغی
«سیمرغ» آن گونه که عطار نیشابوری در منظومه‌ی داستانی «منطق الطیر» به تصویر می‌کشد، مقصودِ سفر سی مرغ سالک است که در نهایت سیمرغ را در جمعیت خود متجلی می‌بینند. نمادی از وحدت درعین کثرت و کثرت درعین وحدت.
دوشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۳ - ۱۲:۲۶
کد خبر :  ۳۵۱۰۵۲

محمدجواد میری

 

۱. وقتی حوزه‌ی اندیشه و هنر انقلاب اسلامی شکل گرفت، ابتدا جمعی همدل بود از هنرمندانی که یا سالها در تهران می‌زیستند یا به‌ضرورت به تهران شتافته بودند. در دوران محمدعلی زم، حوزه‌ی هنری شعبه‌ای نداشت و اگر اندک اندک شعباتی یافت خالی از نظمی یکسان بود. برای مثال حوزه‌ی مشهد مساوی حلقه‌ی شعری بود که مرحوم احمد زارعی هدایتش می‌کرد. 

سال‌ها بعد، وقتی حسن بنیانیان تصمیم گرفت دربرابر فضای متصلب و شاید گاردگرفته‌ی پایتخت، مراکز استانی را به معنای اداری‌اش بنیان نهد، حوزه را وارد نظمی بوروکراتیک کرد که حتما منافعی اجرایی و مدیریتی برای سازمان حوزه داشت اما نوعی همسان‌سازی را نیز به همراه آورد. در این نظم که کمابیش تا دوران ریاست محسن مومنی شریف نیز برقرار بود، هر مرکز حوزه متولی یک استان بر طبق معنای تقسیمات کشوری بود.

۲. در دوره‌ی جدید و پس از ریاست محمدمهدی دادمان بر حوزه، ایده‌ی «فراتهران» به‌عنوان یکی از ایده‌های اصلی تحولی حوزه در دستور کار قرار گرفت و اداره کل استان‌ها به معاونت راهبری استان‌ها ارتقا یافت. ایده‌ی «تعریف ماموریت مبتنی بر مزیت استان» فراگیر شد و مراکز استانی از قید هرگونه ابلاغ و دستورالعمل یکسان در اقدام و تولید و برنامه و بودجه آزاد شدند.

در عوض «بوم‌گرایی» در کنار «مردم‌گرایی» و «مسأله‌مندی» و «سازماندهی مبتنی بر رشد هسته‌ها» به‌عنوان رویکردهای ضروری هنر انقلاب تعریف شد و معاونت راهبری استان‌ها در تعامل با مراکز استانی، سند تحولی را میثاق مشترک قرار داد که فقط دو وظیفه‌ی قطعی برای مراکز استانی تعیین می‌کرد: تدوین «سند زیست‌بوم» هر استان به‌عنوان پایه‌ی «نقشه‌ی تحول» پیشنهادی آن مرکز و نیز تاکید بر ادبیات پایداری که خود گنجینه‌ای بومی برای هر استان بوده و هست. در همین سند بود که استعاره «سیمرغ هنر انقلاب» برای نشان دادن وضعیت مطلوب هنر بومی در نسبت با هنر ملی پیشنهاد شد.

۳. «سیمرغ» آن گونه که عطار نیشابوری در منظومه‌ی داستانی «منطق الطیر» به تصویر می‌کشد، مقصودِ سفر سی مرغ سالک است که در نهایت سیمرغ را در جمعیت خود متجلی می‌بینند. نمادی از وحدت درعین کثرت و کثرت درعین وحدت. این تصویر می‌تواند مرزبندی روشنی با سایر تصورات کثرت‌گرا و مرکزگرا ایجاد کند؛ چه از نظر گفتمانی و چه در تئوری سازمانی. جالب این جاست که حتی خود حوزه‌ی هنری نام خود را از نهادی دینی و سنتی یعنی حوزه‌ی علمیه به عاریت گرفته است که در طول تاریخ خود، ذیل ارزش‌های کلان و ثابتش، تنوعی در قابلیت‌ها و قطب‌های علمی و تبلیغی نیز داشته است. شاید حتی نظم در بی‌نظمی تعبیری از مقاومت این طبیعت پیچیده در مقابل نظم کلیشه‌ای تجددمآبانه بوده باشد.

۴. از نظر گفتمانی، این توجه به کثرت چیزی نیست جز پذیرفتن تنوع انسانی و فرهنگی و سپس مدیریت هوشمند این تکثرات در برای رسیدن به آرمانی مشترک. یا تقسیم کاری واقع‌گرا برای حرکت هم‌آهنگ یک ملت یا امت. پس استعاره‌ی سیمرغ راه ما را از دو جریان جدا می‌کند: اول، جریان متحجری که از مدیریت تحولات و «تکثرات» و اجتهاد متناسب با مقتضیات زمان و «مکان» عاجز است؛ دوم، کثرت‌گرایانی که به حاکمیت وحدتی متعالی بر این کثرت باور ندارند و ما را در هزار و یک دام تعصب و تفرقه و تفننِ سنتی و مدرن و پست‌مدرن می‌اندازند.

پس در نگاهی کلی، مدیریت بوم‌گرا مصادره به مطلوب هویت بومی به هویت الهی است. سی مرغ وقتی می‌توانند حرکت سیمرغ‌وار بیابند که نماینده‌ی روح الهی متجلی شده در خود شوند و صعودی به سوی مبدا قوس نزول داشته باشند. این در ایران اسلامی که توحید و بندگی و محبت اهل بیت و سازندگی مسئولانه و مبارزه با اجنبی و شهیدپروری و قهرمانی و... در تک تک روستاها و شهرهای آن سابقه‌ای طولانی دارد از همه‌ی جای دنیا آسان‌تر و لازم‌تر است. 

اما حالا که روشن شد توجه به «هویت» بومی رنگ اسلامیت و «لتعارفوا» دارد و فراتر از پاره‌ای مزیت نسبی و رقابتی برای «تنازعوا»ست، باید بپرسیم وجه عملیاتی این نگرش چیست؟ آیا می‌شود این هویت‌گرایی را از بالا به پایین مدیریت کرد؟ آیا سی مرغ فقط سوژه‌ی مهم مرکز هستند یا خود کنشگران و سالکان اصلی‌اند که باید «کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردن» رابیاموزند؟ این جاست که باید در کنار هویت، به «عدالت» نه به‌معنای توزیعی بلکه به‌معنای سیاست‌گذاری و حکمرانی جمعی و «جمهوریتی» نیز بیندیشیم. 

۵. پس اولین معنای مدیریتی حکمرانی بوم‌گرا، اثرگذاری زنده و هم‌افزای «شبکه‌ای» است؛ یک شبکه‌ی هم‌آرمان از کنشگران دولتی و مردمی –هسته‌های واقعی و زنده- در سراسر کشور. بر این اساس نه قرار است پایتخت‌ستیزی و مرکززدایی کنیم و نه بناست به پایتخت‌زدگی و مرکزگرایی افراطی معاصر ادامه دهیم. نه مهاجرت هنرمند به تهران همیشه نشان عیب و نقصی است و نه تصدی یک تولید بومی توسط هنرمند ملی همیشه خیانت به بوم. حکمرانی مشارکتی و تعاملی خواهد بود، نه بالا به پایین، و نه پایین به بالا. رشد از پایین و ارشاد از بالا لازم و ملزوم یکدیگرند و این«بالا» همیشه ستادی مستقر در تهران هم نیست. بلکه می‌تواند قطب و مرجعی در یک شهر دیگر باشد. بعلاوه نه پایین فقط در فکر مطالبات خود از بالاست و نه بالا فقط در اندیشه کنترل و استخدام پایین. وقتی کسی در بوم و با تکیه بر ظرفیت بوم به نیاز ملی بنگرد و کسی در مرکز با تکیه بر برآیند ظرفیت‌‎های بوم‌ها به مسائل بوم نیز بنگرد، از هر نوع گروکشی یا نگرانی توازن منافع عبور خواهیم کرد.

۶. دومین معنای مدیریتی حکمرانی بوم‌گرا، روش‌مندیِ هوشمند و جامع و در نتیجه «اقتضایی» است. اقتضا یعنی نیاز و نیاز حد فاصل واقعیت و رسالت است. سازمانی که بتواند مدام خود را بر اساس نیاز سازمان‌دهی کند، می‌تواند هم با محیط خود ارتباط برقرار کند و هم رسالت خود را محقق کند. این جاست که هیچ قالب هنری، هیچ روش مدیریت تولید، حتی هیچ موضوعی اصالت ندارد. آن چه اصالت دارد بهترین انتخاب ناظر واقعیت بالفعل و بالقوه و نیز رسالت و رویکردهای ذیل آن است. با همین نگاه، یک بوم دارای لایه‌های مختلف هویتی و در نتیجه دارای «محدوده»‌ای راهبردی از «اولویت‌ها»ست و نه یکی دو دستور کار محدود. این جاست که هویت، مبتنی بر بوم‌های واقعی –گاه فراتر از استان و گاه دربخشی از استان- تعریف خواهد شد و نه طبق کلیشه‌ی تقسیمات استانی یا منحصر به مرکز استان. و همین جاست که همه‌ی ابعاد هویتی حتی ظرفیت‌ها و جنبه‌های تازه و به‌روز یک محیط باید به‌عنوان بوم دیده شود و نه فقط مواریث تاریخی و فرهنگ سنتی. محیط همه‌ی محیط است و رسالت، همه‌ی رسالت. 

۷. سومین معنای مدیریتی حکمرانی بوم‌گرا نیز جنبه‌ی «فرآیندی» آن است. آن مصادره‌ی معنوی و این حرکت اقتضایی، در هیچ نقطه‌ای پایان نمی‌یابد. سازمان هوشمند نه فقط بستر رشد هسته‌هاست، که خودش هم در یک مسیر رشد مستمر و واقعی است. بوم‌گرایی همان قدر که از وضعیت موجود بروکراسی کشور بر نمی‌آید، قرار نیست با اوامر دفعی و اقدامات جهشی ناگهان به نتیجه‌ی غایی برسد. در این مسیر، هم مطالعه‌ی الگوها و تجارب تاریخی و جهانی و بازبینی مستمر مسیر طی شده لازم است و هم تواصی همگانی به صبر و هم مترصد لحظه‌ها بودن و طراحی کلان برای پیش‌برد حرکت جمعی. پایتخت یا ستادها در این میان باید بتوانند هُدهُدوار، منبع آگاهی و الهام باشند وگرنه تا مرغان سالک خود به آگاهی و اراده‌ی حرکت نرسند و در مسیر مجرب نشوند، نه سی مرغ در کار خواهد بود و نه سیمرغ.

ارسال نظر